تبليغاتX
هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه

هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه

16

همچون نامه ای به مقصدی نامعلوم

در پیچ و خم جاده های مالرو

گم شده ام.

فرصتی هست

برای قبری که تاریخی ندارد

شعری بنویسم

از دور شدن ها

از عطر چای

کلمه ای بگویم

آه از این بی انتها و

رد پای خاطرات زخم سالی

که حالا دیری ست

پشت گل های بی نام و نشان

اشک میشود.

ــــــــــــــــــــــــاین یه شعر از عشق خودمه که با یه دنیااااااا عوضش نمیکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 20:23  توسط rastin  | 

15

آن را كه گفتی بنويس...

به جُست و جوی تو
بر درگاهِ كوه می‌گريم،
در آستانه‌ی دريا و علف.

به جُست و جوی تو
در معبرِ بادها می‌گريم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شكشته‌ی پنجره‌يی
كه آسمان
ِ
ابرآلوده را
                          قابی كهنه می‌گيرد
...........

به انتظارِ تصويرِ تو
اين دفترِ خالی
                  تا چند
تا چند
       ورق خواهد خورد؟

جريانِ باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهرِ مرگ است.-

و جاودانگی
              رازش را
                         با تو در ميان نهاد.
پس به هيأتِ گنجی درآمدی:
بايسته و آزانگيز
                   گنجی از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
                                   از اين سان
                                                دلپذير كرده است!

نام‌اَت سپيده‌دمی ست كه بر پيشانی آسمان می‌گذرد
- متبرك باد نامِ تو!-

و ما همچنان
دوره می‌كنيم
شب را و روز را
هنوز را...

 احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:8  توسط rastin  | 

14

از رفتنهاي بسيار نمي هراسم

از پيمودن راههاي طولاني

و ايستادن

پشت چراغهاي قرمز

طولاني

خسته نميشوم

اگر مقصد تو باشي

حتي

اگر هرگز

با من نباشي

حتي اگر دستانت در جيبهاي عشق من جا نگيرد

وقتي از سرماي تنهايي ميلرزي

حتي اگر نگاهت

بر نگاه من نرقصد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 7:9  توسط rastin  | 

13

در قلب او

 چیزی شکفته است

همچون بوی یاس

همچون عطری غریب

همچون وجدی بی دلیل

همچون شوری پایدار

نه

به کلمه نمی رسد

مگر تو دوباره بازآیی

تا  نفسی ارامش

در خاطر خسته اش جای گیرد

او در خاطر او هست

او همیشه با من هست

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:2  توسط rastin  | 

12

هر بار که می آیی

بی درودی و بدرودی

در ایستگاه های غربت

گاه پیدا می شوم و

گاهی گم.

و دردهایم

به شعر تازه ای میرسند.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 22:46  توسط rastin  | 

11

ماه در اسمان

ماهی در اب

و من

محبوس آه سرد زمینم

بانوی باستانی ماه و دریا

بیا و

ترانه های مرا

زمزمه کن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:18  توسط rastin  | 

10

يادم نيست

كدام لحظه تلخ

انگشت مجروح تو

سمت ناآشناي باغ را نشانم داد

كدام شب

لبخند تو را

از حافظه قاب دزديد

كه من محو خيال سيب بودم

كاش رويايم بيدار بود

در جانم قيامتي ست

چقدر گريه

امشب سراغ من آمده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:15  توسط rastin  | 

9

وقتي سكوت

اري

تنها سكوت

فاصله اي ست

ميان من و تو

عشق

زيباترين بهانه اي ست

كه شعرهاي مرا

بر بال پرنده

بر برگ گل

در رهگذر باد تكرار ميكند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:30  توسط rastin  | 

8

پیراهنت

پر از بوی یاس و

پر پروانه هاست.

دلت اما...

از نسل دریایی

یا همسفر ابرها

که اینچنین

لطیف و نرم

میخروشی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 13:23  توسط rastin  | 

7

بر ساحل شنی

همه چیز را یافته ام.

گوی زرین

که ارام ارام

میدرخشد.

و ستارگان

که چون باران

فرو می بارند

اما

بازهم در جستجوی تو ام.

در این روزها و شبهای مدام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 21:48  توسط rastin  |